ده ماهگی
ساناز هستی مامان دوستت دارم.



ساناز مثل همه بچه ها شاده شاد شاد 

فقط بازی فقط شادی





پنجشنبه با بابای رفتیم فروشگاه یاس توی هفت تیر اونجا کلی اسباب بازی بود از دیدن اونا خیلی شاد شده بودی نمی دونستی کدومشون ورداری با بابای گذاشتیم توی یک سبد که پر اسباب بازی بود انقدر ذوق می کردی یه خانم و آقا که از اونجا رد می شدند امدن ازت عکس گرفتن یه پیرهن صورتی قرقری هم تنت کرده بودم خیلی بهت می آمد از فروشگاه برات یک لیوان نی دار گرفتم اصلا فکر نمی کردم راحت بتونی ازش آب بخوری اما دخترم انقدر باهوشه که با یکبار امتحان تونستی راحت ازش آب بخوری خیلی راحت.



روز جمعه با عمو و زن عموت و سحر رفتیم شهریار خونه عموی بابات. دخترها عموهای بابات خیلی از نانازم خوششون اومده بود اون روز از صبح همش یک کاره بامزه می کردی نمی دونم از کی یاد گرفته بودی این طوری
![]()
![]()
![]()
آب دهنتم هینطوری می پاشیدی بیرون همه به کارات می خندیدن مامان قربون اون شیرین کاریات بره.


ده ماهگی
