sanazsanaz، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات ساناز

18 ماهگی ساناز خانم

ساناز خانم ١٨ ماهش شده خانم خوشگله مامان قد کشیده و لاغر شده داری هر روز باربی تر می شه آخه مامان خیلی تپل بودی الان خیلی غصه می خورم اما دیگه کاریش نمی شه کرد اگه می خواستی اونجوری وزن بگیری بعدش مشکل پیدا می کردی. خوشگل مامان الان دیگه می دوه و کلی حرف می زنه که مامان و باباش خیلی هاشو متوجه نمی شند بابا رفتو می گی بابا ل سحر می گی دهَ به خاله فرزانه می گی لولو خیلی شلوغ شدی همش داد می زنی و وقتی می خوای بابات صدا بزنی با صدای بلند چند بار پشت سر هم می گی بابا و صدات کلفت می کنی خیلی بامزه این کارو می کنی.   ...
5 فروردين 1391

17 ماهگی ساناز خانم

  دیروز ساناز خانم وارد 17 ماهگی شدند. الان که نگاه می کنم می بینم این 17 ماه چقدر با نانازم خاطرات قشنگی دارم باهات عشق کردم باهات خندیم باهات گریه کردم باهات شب بیدار بودم باهات شب خوابیدم اما روزهای کاریم نتونستم باهات باشم و خیلی افسوس می خورم که این لحظات را از دست دادم اما اینها همش بخاطر اینکه بتونیم با بابای برات زندگی و آینده خوبی رغم بزنیم. اخه آینده برای توست و برای ما خوشبختی ابروکمونی کفایت می کنه. انشاء الله همه پدر و مادرها خوشبختی بچه هاشون را ببینند و نخواهند با وجود این همه مشکلات زندگی دیگه ناراحتی بچه هاشون ببینند. الان نانازم دیگه خوب راه می ره اما گاهی اوقات می افته و زود بلند می شه. خ...
26 بهمن 1390

کلمات جدید ساناز خانم

ساناز خانم ابرو کمونی مامان تازگی چند کلمه جدید یاد گرفته بله بده علی وقتی بهش می گم کلاغه چی می گیه قا قا می کنه وقتی می گم ببعی چی می گه بَ بَ می کنه همش می ره پای تلویزیون می گه نی نی نی نی اخه یه برنامه برات ضبط کردم که  تولده یک دختر 5 ساله رو نشون می ده همش می گی اونو بزام تا ببینی و نانای کنی. تازه به خاله فرزانه هم می گی لولو   ...
16 بهمن 1390

برف زمستانی

امروز صبح از خواب که بیدار شدم دیدم همه جا سفید شده بعد ساناز خانوم بردم پشت پنجره خیلی تعجب کرده بودی مامان به خاطر همین اِخ می کردی. ساناز خانم چند روزی بودی که حالاش زیاد خوب نبود آخه انفولزای سختی گرفته بود و شبها هم درست نمی خوابید. خوشگل مامان خیلی اذیت شد آخه شب خیلی تب می کردی و من و بابای خیلی می ترسیدیم قربونت برم انقدر مظلومی شب هم از سرفه بیدار می شدی اما خدا را شکر از دیروز تا حالا بهتر شدی. دیروز با بابای رفتیم برات لباس خریدیم ساناز خانم تازگی می خواد خودش راه بره و دیگه بغلش می کنی گریه می کنه تازه می گه دست بهم نزنید بزارید خودم راه برم به هر مغازه ای که توی خیابان بهار می رسیدیم می رفتی پشت ...
1 بهمن 1390

داستان 2

مادر پسر کوچولویی از مادرش دعوت کرد که در نخستین جلسه انجمن اولیا و مربیان مدرسه ،در دبستان شان حضور به هم رساند. مادر علیرغم بی میلی پسرش دعوت او را پذیرفت. این نخستین باری بود که همکلاسی ها و معلمش مادر او را می دیدند و او به خاطر وضع ظاهر ی مادرش شرمنده و خجل بود. درست است که مادر او زن زیبایی بود، اما سوختگی شدیدی روی صورت مادرش وجود داشت که تقریباً سرتا سر سمت راست صورتش را پوشانده بود. پسرک کوچولو هرگز مایل نبود که در مورد علت و یا چگونگی سوختگی صورت مادرش صحبت کند. افراد حاضر در جلسه اولیا و مربیان مدرسه، علیرغم سوختگی صورت مادر، تحت تاثیر مهربانی و زیبایی طبیعی او قرار گرفتند، اما پسر کوچولو هنوز شرمنده و خجل بود و خودش را...
28 دی 1390

داستان 1

پیرمرد عاشق  پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران ن...
28 دی 1390

16 ماهگی ساناز خانم

ساناز خانم امروز ١٦ ماهش تمام می شود خوشگل مامان الان دیگه تند تند راه می ره هرچیزی که ازش می خوای برات می یاره وقتی بهش می گی چشمت کو با انگشت نشون می ده وقتی می گی دهنت کو با انگشت نشان میده. چهارشنبه عصر رفتیم خونه مامانی آخه شنبه به مناسبت اربعین حسینی تعطیل بودم خاله فرزانه هم به خاطر امتحانات دانشگاهش خونه مامانی بود خاله ها کلی باهات بازی کردند تو هم کلی براشون نانای کردی از دائی وحید می ترسیدی نمی دونم چرا اما فکر کنم به خاطر اینکه می ره بدنسازی چند روزی که شبها سرفه می کنه و دوباره رفلاکست بدتر شده من و بابا کلی کلافه شدیم امروز قرار ببریمت سونوگرافی   ...
25 دی 1390