sanazsanaz، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات ساناز

تست هوش

سلام یه تست چهار سوالی تو ادامه مطلب هستش. اگه دوست داشتین یه سر بزنین.  خیلی جالبه.... برگرفته از وبلاگ  فاطمه احمدی آزمون زیر از چهار سؤال تشکیل شده که میزان مدیریت یک فرد را نشان می دهد سؤال‌ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده‌اید یا خیر.  1-از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را انجام می‌دهید؟ . . . . . . پاسخ: درب یخچال را باز می‌کنیم. زرافه را داخل یخچال می‌گذاریم و سپس درب آن را می‌بندیم. هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا شما از آن دسته افرادی هستید ک...
8 مرداد 1390

باید و نباید های سه گانه زندگی

      سه چیز در زندگی پایدار نیستند    Dreams   رویاها    Success   موفقیت ها    Fortune   شانس        Three things in life that, one gone never come back   سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند    Time   زمان    Words   گفتار    Opportunity   موقعیت          Three things in human life are destroyed   سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند     Alcohol   الکل   ...
5 مرداد 1390

چند تا عکس قشنگ

  مامان قربونت بره دیروز ۴ مرداد بود متوجه شدم دندون بالای خانم کوچولو درآمده آخه داخل دهنت خیلی داغ بود. دیگه داری کم کم بزرگ می شی. مامانی دلش برات خیلی تنگ شده همش زنگ می زنه می گه کی میاید. آخه نزدیک دوماه تورو ندیده. دیشب با عموت رفتیم پارک ساعی شام خوردیم پارک پر گربه بود  آخه سحر خیلی از گربه می ترسه اما تو وقتی گربه ها می بینی دستاتو باز می کنی می خوای اونارو بگیری. یه گربه هم توی حیاط خونمون هست که همش اونجا می خوابه هر وقت می بینیش می خوای که ببریمت طرفش خیلی برات جالبه.    ...
5 مرداد 1390

چهار دست و پا رفتن دختر گلم

سلام نانازم چند روزی کپل مامان به جای دنده عقب رفتن به طرف جلو می ره و گاهی هم از خستگی خودشو ولو می کنه روی زمین. بعد دو سه هفته بالاخره داری بهتر می شی آخه سرفه های بدی می کردی تا دکتر تشخیص داد رفلاکس داری و منو از خوردن لبنیات و گوشت گوساله منع کرد و برات یه کپسول امپرازول داد که صبح باید ناشتا بخوری.     دیروز رفتیم پیش دکتر امیری که تو را به دنیا آورد بهت گفت سلام منو می شناسی تو هم از خودت صدا درآوردی انگار واقعاً می شناختیش بعد راحت رفتی بغلش و باهاش عکس گرفتی. ...
4 مرداد 1390

ده ماهگی

  دختر ناز من   ساناز هستی مامان  دوستت دارم. فرشته مامان زنده باشی    دختر نازم یازده ماهش الان خودش دمر می شه خودش میشینه غلت میزنه   کلماتی که می گه بابا - ماما -آبا- دَدِ گاهی هم جیغ می زنه   کودک شاد من     ساناز مثل همه بچه ها شاده                    شاد شاد فقط بازی فقط شادی پنجشنبه با بابای رفتیم فروشگاه یاس توی هفت تیر اونجا کلی اسباب بازی بود از دیدن اونا خیلی شاد شده بودی نمی دونست...
2 مرداد 1390

مسافرت

ساناز خانم چند روزی رفته بود خونه آباش. هوا خیلی گرم بود همش توی خونه آبا موندیم فقط یه بار رفتیم باغ اونجا میثم تو و مبین گذاشت توی فرغون و دور باغ گردوند. خیلی با مزه شده بودی. از روروک مبین خیلی خوشت امده بود همش می خواستی بری توش بشینی. اونجا که رفته بودیم همش ماما ماما می کردی تازه جیغم می زدی هرکه باهات حرف می ز د براش یه جیغ می کشیدی. الهی قربونت برم داری دندون بالاتو درمی یاری. اخه شبا اصلا خوب نمی خوابیدی همش بیدار می شدی گریه می کردی. سرفه هات بیشتر شده دوبار اونجا بردیمت دکتر اما دیگه نمی دونم چه کار کنم آخه سرفه هات به جای اینکه خوب بشه بدتر هم شده . همش می گم خدایا توی تهران غریب و تنهام هیچ کس ندارم پس خودت به تنهایم رحم ک...
27 تير 1390

من خیییییییییییییییییییییییلی نازم

دختر نازم خیلی قرتی شده دیروز توی مهدکودک جشن تولد بود یه آقای ارگ می زد همینطوری که نشسته بودی تکنو می زدی دستتو گذاشته بودی روی زمین و خودت تکون می دادی بعد دستاتو می بردی بالا و دس دسی می کردی همین که آهنگ قطع می شد تو هم دست نگه می داشتی دوباره آهنگ که شروع می شد دوباره شروع می کردی. ...
20 تير 1390

یک مطلب زیبا برای دلبندم

       چه بخواهیم و چه نخواهیم هر چه پیر تر میشویم ثروتمند تر میشویم !     نقره در سر -   طلا در دهان -  سنگ در کلیه   -  قند در خون ـ  سرب در پا  -  آهن در رگها     آیا هرگز گمان می کردید شما یک چنین دارائی هایی را درخود جمع کنید؟؟  دارایی هایی از نوع منفی    اگه یه وقت تنها شدی   اینو بدون که خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش    کاش بتوانیم آن صیاد خوش قلبی باشیم که با تور محبت بهترین ها را صید می کند :   قلب ها را ...
15 تير 1390

برای 18 سالگی دخترم

کاش وقتی هجده سالم بود کسی این مسائل را به من میگفت! امروز در کافی شاپ مورد علاقه ام نشسته بودم که به صورت ناخوداگاه با دختری 18 ساله شروع کردیم به حرف زدن. گفت که چند هفته دیگر از دبیرستان فارغ‌ التحصیل می‌شود و بعد می‌خواهد بلافاصله از پاییز دانشگاهش را شروع کند. گفت، "اما نمی‌دانم می‌خواهم با زندگیم چه بکنم. الان فقط دارم با جریان پیش می‌روم." و بعد، با اشتیاق و با چشمانی صادق شروع کرد از من سوال کردن: * "تو چکار می‌کنی، شغلت چیه؟" * "کی و چطور تصمیم گرفتی که این کار را انتخاب کنی؟" * "چرا این را انتخاب کردی؟ چرا کارهای دیگر نکردی؟" * "چیزی بوده که دوست داشت...
15 تير 1390