sanazsanaz، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات ساناز

مسافرت

1390/4/27 12:06
نویسنده : زهره
367 بازدید
اشتراک گذاری

ساناز خانم چند روزی رفته بود خونه آباش. هوا خیلی گرم بود همش توی خونه آبا موندیم فقط یه بار رفتیم باغ اونجا میثم تو و مبین گذاشت توی فرغون و دور باغ گردوند. خیلی با مزه شده بودی. از روروک مبین خیلی خوشت امده بود همش می خواستی بری توش بشینی. اونجا که رفته بودیم همش ماما ماما می کردی تازه جیغم می زدی هرکه باهات حرف می ز د براش یه جیغ می کشیدی. الهی قربونت برم داری دندون بالاتو درمی یاری. اخه شبا اصلا خوب نمی خوابیدی همش بیدار می شدی گریه می کردی. سرفه هات بیشتر شده دوبار اونجا بردیمت دکتر اما دیگه نمی دونم چه کار کنم آخه سرفه هات به جای اینکه خوب بشه بدتر هم شده . همش می گم خدایا توی تهران غریب و تنهام هیچ کس ندارم پس خودت به تنهایم رحم کن سانازم زودتر خوبش کن. اونجا که بودیم هیچی نمی خوردی همش می گفتند چرا  هیچی نمی خوری انگار من از قصد می خوام چیزی بهت ندم مامان پس دختر خوبی باش غذاتو بخور.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)