آب نبات
ساناز خانم دیروز بدجوری هوس آب نبات کرده بود آخه دیروز جمعه آب نباتی رو که از مغازه عمو محمد براشته بودی رو برات باز کردم دادم دستت انقدر خوش رنگ بود که یه دفعه کردی توی دهنت شروع کردی به خوردن اما من از ترس اینکه بره توی گلوت از دستت گرفتم گذاشتم توی ظرف گذاشتم کنار اما از همه جا بی خبر درحالی که دراز کشیده بودم دیدم صدات در نمی یاد بلند شدم دیدم دمر شدی رفتی آب نباتو برداشتی حسابی خوردی همه صورت و لباستو کثیف کرده بودی اما انقدر بامزه می خوردی خیلی خوشت امده بود هر کاری می کردم ازت بگیرم نمیدادی گریه می کردی بابای کلی بهت خندید آخه صورت قشنگت با آب نبات رنگی شده بود آب دهنت به همراه شیرینی اون از صورتت سرازیر بود. خلاصه این عسل ما دیروز حسابی شیرین کاری کرد تازه این خانم کوچلو دس دسی هم یاد گرفته هر وقت صدای یه آهنگ شاد می یاد شروع می کنه به دس دسی
کلی هم حرف می زنه و از خودش صدا در می یاره![]()

نفس نفس بودن من از تو....
شکفتن و گفتن من از تو ...
بیا ببین در چه حالم از تو... بیا ببین در چه حالم از تو...
***************************************
نفس تنها بهانه ایست برای با تو بودن...
برای از تو گفتن و برای تو را دیدن...
دوستت دارم باران طراوت بخش زندگی ام...هدیه زیبای معبودم....



آب نبات
