sanazsanaz، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات ساناز

آب نبات

1390/4/7 12:22
نویسنده : زهره
384 بازدید
اشتراک گذاری

ساناز خانم دیروز بدجوری هوس آب نبات کرده بود آخه دیروز جمعه  آب نباتی رو که از مغازه عمو محمد براشته بودی رو برات باز کردم دادم دستت انقدر خوش رنگ بود که یه دفعه کردی توی دهنت شروع کردی به خوردن اما من از ترس اینکه بره توی گلوت از دستت گرفتم گذاشتم توی ظرف گذاشتم کنار اما از همه جا بی خبر درحالی که دراز کشیده بودم دیدم صدات در نمی یاد بلند شدم دیدم دمر شدی رفتی آب نباتو برداشتی حسابی خوردی همه صورت و لباستو کثیف کرده بودی اما انقدر بامزه می خوردی خیلی خوشت امده بود هر کاری می کردم ازت بگیرم نمیدادی گریه می کردی بابای کلی بهت خندید آخه صورت قشنگت با آب نبات رنگی شده بود آب دهنت به همراه شیرینی اون از صورتت سرازیر بود. خلاصه این عسل ما دیروز حسابی شیرین کاری کرد تازه این خانم کوچلو دس دسی هم یاد گرفته هر وقت صدای یه آهنگ شاد می یاد شروع می کنه به دس دسی niniweblog.comکلی هم حرف می زنه و از خودش صدا در می یاره

 

نفس نفس بودن من از تو....

 

شکفتن و گفتن من از تو ...

 

بیا ببین در چه حالم از تو... بیا ببین در چه حالم از تو...

 

***************************************

 

نفس تنها بهانه ایست برای با تو بودن...

 

برای از تو گفتن و برای تو را دیدن...

 

دوستت دارم باران طراوت بخش زندگی ام...هدیه زیبای معبودم....

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)