sanazsanaz، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات ساناز

دست به دیواری

عزیز دلم چند روی که خودش دستش رو به دیوار می گیره بلند می شه آخه عجله داره هر چه زودتر راه بره . بابای دستو می گیره راه می بره قربون اون راه رفتن برم که پاتو می بری بالا و میاری پایین انگار داری رژه می ری انقدر تند تند این کارو انجام می دی بابای کلی باهات خوش می گذرونه همش باهات دالی موشه می کنه تو هم قش قش می خندی. اگه چیزی رو جای بندازی که نتونی برداری همش یه کاری می کنی که توجه مارو بهش جلب کنی تا بهت بدیم قربون اون ریخت قشنگت برم. چندی روزی که به مهد کودک جدید میری وقتی من و بابای میام دنبالت کلی ذوق می کنی دندوناتو می زاری روی هم فشار می دی ...
10 مهر 1390

مهد کودک جدید

سلام نفسم خوشگل مامان از دیروز رفته مهد جدید که اسمش دنیای محبوبه است. دوتا مربی داری به اسم ماریا و فاطی دلم  برات خیلی می سوزه آخه نمی دونم الان با تو چطور رفتار می کنند اما چاره ای هم ندارم عزیزم انشاء الله وقتی بزرگ شدی و خودت مادر شدی می فهمی که من چی می گم. مامانی منو ببخش که نمی تونم مامان خوبی برات باشم عزیز دلم آخه خدا فقط می دونه که توی این شهر تهران هیچ کس ندارم الا خدا و خودش همون جوری که توی مدت نگهدارم بوده و همیشه کمکم کرده میدونم که این بار هم مثل همیشه کمکم می کنه خوشگل مامان فقط امیدم به خداست که بتونم آینده خوبی برات درست کنم. به خاطر همین باید سختی های امروز را تحمل کنیم تا بتونیم آینده روشنی برای تو گلم درست ک...
6 مهر 1390

مهد کودک

سلام نانازم چند روزی که درگیر مهدکودک ساناز خانم هستیم. آخه طبقه مهد ماله وزارت مسکنه و به علت ادغام دوتا وزارت خانه اونجا رو ازشون گرفتند و مهد ساناز خانم روز یکشنبه دوم مهر تعطیل شد بعد دو سه روز تعطیلات پنجشنبه و جمعه و شنبه به مناسبت شهادت امام صادق دوباره راهی مهد شدیم اما مهد بسته بود و من و چندتای دیگه از مادر و باباهای بچه رفتیم پیش مدیر عامل اونجا اما جواب درستی ندادند مجبور شدیم خبرنگار 20:30 یه یک بخش خبری از شبکه دو سیما هست رو خبر کنیم اومدن فیلم گرفتند و توی بخش خبری پخش کردند و قرار شد مهد به مدت سه ما باز بشه اما امروز که دوباره امدیم تعداد بچه ها خیلی کم شده بود و دوباره مجبوریم مهد کودک خانم کوچلو رو عوض کنیم خیلی حالم...
4 مهر 1390

تولد یک سالگی ساناز خانم

عسلم سلام.  یه چند روزی سرم خیلی شلوغ بود اخه میدونی که پنج شنبه گذشته جشن تولدت بود....نمیدونم چه جوری بنویسم که احساسمو برسونه..آخه خیلی خیلی خوب بود وخوش گذشت .برای من که اولین تجربه مادرانه تولد دخترم بود یه حسی فراتر از شادی وخوشی بود....شاید زیادی خوشبین باشم ولی فکر میکنم به بقیه هم خوش گذشت دخترکم انشاا...صدساله بشی ...انشاا...توی لباس سپیدخوشبختی ببینمت.....  تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی. عزیز دلم پنجشنبه برات تولد گرفتیم خاله فرزانه زودتر اومد با هم سالاد ماکارونی و غذا درست کردیم. بعدش زن عموت و سحر جون اومدن. سحر تزئینات تولدت را ...
27 شهريور 1390

داستان بینهایت زیبای خلقت زن (( مادر ))

  _ _ _   از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟ از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد نا...
20 شهريور 1390