پارک رفتن ساناز کوچولو
دیروز همراه سحر و زن عمو و بابایی رفتیم پارک قزل قلعه خیلی خوش گذشت. شب هم رفتیم ساندویچی بهاران مامان از ولیعصر کفش خرید. ...
نویسنده :
زهره
18:44
ازطرف بابایی
دون دون شدن ساناز جیگر
ساناز جیگر چند روزه دستاش پر دونه های قرمز شده این پشه های بد دست از سرت بر نمی دارند آخه خیلی خوشمزه ای می خواند همش بخورندت شب ها می یاد سراغت خیلی بدجنسن. امروز بهت آستین کوتاه پوشندم تا با پوستت چیزی تماس نداشته باشه خیلی لباس لختی بهت می یاد خودتم خیلی دوست داری اخه خیلی گرمای هستی راستی. چند روز پیش من و بابای رفتیم تلفنی که توی آتلیه باهاش بازی کردی و خیلی دوست داشتی رو برات خریدیم چندتا مغازه رفتیم تا اینکه توی میدان سلماس چشمم خورد به یه اسباب بازی فروشی همون تلفن رو داشت برات خریدیم خیلی ذوق کردی همش دستاتو باز می کردی و می خواستی بگیرش. فردا روز مادر راستشو بگو چی می خوای برام بخری دخمل قشنگم شوخی می کنم مامان تو...
نویسنده :
زهره
14:16
سانازجونم!نانازم!فدات بشم الهی!دورت بگردم! من سحرم دختر عموی گلت!
ناناز قشنگم من خیلی خیلی دوست دارم. تا حالا هیچ بچه ای رو اینقدر دوست نداشتم. قربون چشات برم. ...
نویسنده :
زهره
11:42
هشت ماهگی ناناز
سلام عزیز دلم این گلها رو تقدیم به تو ناناز خانم گل زندگی من و بابای می کنم امروز عسلم هشت ماهش می شه . من و بابایی خیلی دوستت داریم ...
نویسنده :
زهره
13:41
آتلیه
دایی حامد چهارشنبه شب اومد پیشمون پنجشنبه با سحر و زن عمو و بابای رفتیم آتلیه اونجا خیلی متعجب شده بودی انگار ترسیده بودی هرکاری می کردیم بخندی نمی خندیدی خیلی جدی شده بودی اسباب بازی ها رو که دیدی دیگه به هیچی غیر واونا توجه نمی کردی هرچی صدات می کردم ساناز ساناز هیچ توجه نمی کردی گوشی تلفن اسباب بازی رو گرفته بودی و کرده بودی توی دهنت خانم عکاس خیلی ازت خوشش اومده بود اسم پسرش ارسس بود دو سالش بود خیلی با تعجب نگاش می کردی دستت رو بردی که لپش را بگیری اونجا لباساتو عوض کردیم با یه لباس صورتی که خاله لولو برات خریده بود عکس گرفتی بعدش لختت کردیم و ازت عکس گرفتیم کلی حال می کردی بعدش با لباسی که سحر برات خریده بود و بهت خیلی می امد عکس گ...
نویسنده :
زهره
9:35





