مسافرت
ساناز خانم چند روزی رفته بود خونه آباش. هوا خیلی گرم بود همش توی خونه آبا موندیم فقط یه بار رفتیم باغ اونجا میثم تو و مبین گذاشت توی فرغون و دور باغ گردوند. خیلی با مزه شده بودی. از روروک مبین خیلی خوشت امده بود همش می خواستی بری توش بشینی. اونجا که رفته بودیم همش ماما ماما می کردی تازه جیغم می زدی هرکه باهات حرف می ز د براش یه جیغ می کشیدی. الهی قربونت برم داری دندون بالاتو درمی یاری. اخه شبا اصلا خوب نمی خوابیدی همش بیدار می شدی گریه می کردی. سرفه هات بیشتر شده دوبار اونجا بردیمت دکتر اما دیگه نمی دونم چه کار کنم آخه سرفه هات به جای اینکه خوب بشه بدتر هم شده . همش می گم خدایا توی تهران غریب و تنهام هیچ کس ندارم پس خودت به تنهایم رحم ک...
نویسنده :
زهره
12:06
من خیییییییییییییییییییییییلی نازم
دختر نازم خیلی قرتی شده دیروز توی مهدکودک جشن تولد بود یه آقای ارگ می زد همینطوری که نشسته بودی تکنو می زدی دستتو گذاشته بودی روی زمین و خودت تکون می دادی بعد دستاتو می بردی بالا و دس دسی می کردی همین که آهنگ قطع می شد تو هم دست نگه می داشتی دوباره آهنگ که شروع می شد دوباره شروع می کردی. ...
نویسنده :
زهره
10:53
یک مطلب زیبا برای دلبندم
چه بخواهیم و چه نخواهیم هر چه پیر تر میشویم ثروتمند تر میشویم ! نقره در سر - طلا در دهان - سنگ در کلیه - قند در خون ـ سرب در پا - آهن در رگها آیا هرگز گمان می کردید شما یک چنین دارائی هایی را درخود جمع کنید؟؟ دارایی هایی از نوع منفی اگه یه وقت تنها شدی اینو بدون که خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش کاش بتوانیم آن صیاد خوش قلبی باشیم که با تور محبت بهترین ها را صید می کند : قلب ها را ...
نویسنده :
زهره
12:08
برای 18 سالگی دخترم
کاش وقتی هجده سالم بود کسی این مسائل را به من میگفت! امروز در کافی شاپ مورد علاقه ام نشسته بودم که به صورت ناخوداگاه با دختری 18 ساله شروع کردیم به حرف زدن. گفت که چند هفته دیگر از دبیرستان فارغ التحصیل میشود و بعد میخواهد بلافاصله از پاییز دانشگاهش را شروع کند. گفت، "اما نمیدانم میخواهم با زندگیم چه بکنم. الان فقط دارم با جریان پیش میروم." و بعد، با اشتیاق و با چشمانی صادق شروع کرد از من سوال کردن: * "تو چکار میکنی، شغلت چیه؟" * "کی و چطور تصمیم گرفتی که این کار را انتخاب کنی؟" * "چرا این را انتخاب کردی؟ چرا کارهای دیگر نکردی؟" * "چیزی بوده که دوست داشت...
نویسنده :
زهره
10:12
سرما خوردگی فرشته
از دیروز تا حالا قند عسلم سرما خورده آب بینیت راه افتاده آخه یکی از بچه های مهدکودک(رکسانا با مزه) سرما خورده بود نی نی های دیگه هم از اون گرفتند امروز که امدم مهدکودک بهتر بودی داشتی بازی می کردی خیلی از نی نی های دیگه خوشت می یاد همش می خوای بگیریشون دیشب خاله فرخنده زنگ زده بود حالتو بپرسه خیلی دلش برات تنگ شده اخه خیلی دوست داره خاله فرزانه هم دیشب از خونه مامانی برگشت اخه امتحان داشت. فردا پنج شنبه عید مبعث خدایا به خاطر این روز عزیز دعا می کنم همه نی نی ها سلامت باشند فرشته کوچولوی من هم زودتر سرما خوردگیش خوب بشه. ...
نویسنده :
زهره
13:48





