sanazsanaz، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات ساناز

یک مطلب زیبا برای عسلم

اشکهايش   یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند. بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟ خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه&zwn...
7 تير 1390

آب نبات

ساناز خانم دیروز بدجوری هوس آب نبات کرده بود آخه دیروز جمعه  آب نباتی رو که از مغازه عمو محمد براشته بودی رو برات باز کردم دادم دستت انقدر خوش رنگ بود که یه دفعه کردی توی دهنت شروع کردی به خوردن اما من از ترس اینکه بره توی گلوت از دستت گرفتم گذاشتم توی ظرف گذاشتم کنار اما از همه جا بی خبر درحالی که دراز کشیده بودم دیدم صدات در نمی یاد بلند شدم دیدم دمر شدی رفتی آب نباتو برداشتی حسابی خوردی همه صورت و لباستو کثیف کرده بودی اما انقدر بامزه می خوردی خیلی خوشت امده بود هر کاری می کردم ازت بگیرم نمیدادی گریه می کردی بابای کلی بهت خندید آخه صورت قشنگت با آب نبات رنگی شده بود آب دهن...
7 تير 1390

نه ماهگی عسل خانم

  عسل خانم چشم عسلی چشم بلبلی مامانش خوشگل خانم ابرو کمون ساناز خانم امروز نه ماهش تموم می شه اما این دخمل بد هنوز غذا نمی خوره قاشق رو که می بینه سرش اینور و انور می کنه این دخمله تنبله هنوز از جاش تکون نمی خوره همش یه جا نشسته وقتی هم دمر میشه فقط دنه عقب می ره الهی مامان قربون اون دنه عقب رفتنت بشه قربون اون بای بای کردنت بشه قربون اون نانای کردنت بشه قربون اون دَدَ کردنت بشه قربون اون ریخت قشنگت بشه.                 فردا روز پدر می خوای برای بابای چی بخری خوشگلم   دختر نازم می خواد یه بوس...
25 خرداد 1390

یک متن زیبای دیگر

زنی در فرودگاه یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند .وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. ای...
24 خرداد 1390

خونه مامانی

    ساناز خوشگل مامان چند روز تعطیلی رو رفتیم خونه مامانی خاله همش باهات بازی می کرد دیگه درس و مشقش یادش رفته بود همش بغلش بودی دایی ها برات یه خرس گنده پشمالو قرمز خریده بودند هر وقت خرسه رو می دیدی دستاتو تکون می دادی همش بهش نگاه می کردی و ذوق می کردی کلی دایی ها باهات بازی کردند همش می خندیدی با اینکه حالت هم زیاد خوب نبود آخه بدجوری سرفه می کردی اونجا بردیمت دکتر خاله بهت بای بای کردن را یاد داد همش دستو تکون می دادی   تازگی ها دستاتو یه جوری تکون می دی انگار داری نانای می کنی خلاصه موقعه برگشتن خاله و مامانی و بابای ناراحت بودند دوست داشتن بیشتر می موندیم. &nbs...
16 خرداد 1390

اولین دندون ساناز کوچلو

سلام عسلم چند روزیه سینه ات خرابه بدجوری سرفه می کنی با بابای بردیمت دکتر. دکترت گفت حساسیت اما نمی دونه به چی هر موقعه سرفه می کنی انگار یکی داره قلبمو فشار می ده نمی تونم اینجوری ببینمت.نمی دونی چه حال بدی دارم اصلاً نمی دونم دارم چه کار می کنم بابای هم همینطوره دست و دلم به هیچ کاری نمی ره    امروز که امدم مهد بهت شیر بدم دیدم دندونت درآمده مامانی قربونت بره آخه چند روزی بود هر وقت بهت آب می دادم استکانت صدا می داد نگو دندونت بهش می خورده خانم موشه حالا دوتا دون داره الهی مامان قربونت بره که اینقدر خوشگلی عزیز دلم تازگیا می برمت حموم تو تشت آب می شینی و با اسباب بازهات بازی می کنی انگار از آب خو...
10 خرداد 1390